رهایم کن ....خداوندا ز بند دل رهایم کن بساز آرام بیتاب دل را که دیگر نیست جانی در برش محض دل پر درد من ....رهایم کن ....رهایم کن
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : شنبه پنجم فروردین 1391
ندیدی دستم را ...به سوی دوستیت دراز بود تا بفشارد دست محکم دوستیت را .. ندیدی ... در نگاهم همه نقش تو بود....آری ..حتما درست نگاه نکردی... اما این ها بهانه اند....عشق نه نگاه میخواهد نه دست دادن ....فقط حسش باید کرد... و من همچنان عاشق مانده ام منتظر نگاهی از تو.....
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : جمعه نوزدهم اسفند 1390
در دل اما یک هوای تازه ایست بهر دیدن گلی چون تو خیال تازه ایست ای تو مهربان یار من ..دلدار من در نمیابی تو احوال دل بیتاب من از چه سنگین دل تو نرم شود عشق را اینچنین انکار از تو است بس کن این حرفهای فیلسوفانه را بس کن این باید ..نبایدهای بیمار گونه را بس کن و دستم بگیر ....بیتو هیچم ..هیچ ...هیچ... روح تو ...از آن من است ....انکار تو بی فایدست پس برای این دل بی تاب من ....اینگونه سهمی کم نگیر
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : یکشنبه هفتم اسفند 1390
نیستم ...نیستم آرام و خاموش من خروشم ....میخروشم لیک در خود در تو دیدم زندگانی روح جاری جهانی در تو دیدم شعله های گرم بودن اشتیاق زنده بودن چون تو نیستی نیستم من مرگ گردم ....پوچ تر از یک حبابی بی تو من در خویش خاموشم نیستم خواهان بود ن کاش میفهمیدی تو این را کاش میدانستی تو این را من سراپا عشق هستم شور هستم لیک بی تو یک تن رنجور هستم از تو یافتم حس زیبای پرستش تا کنون تقلید محض بود و کاش تو میدانستی بی تو خالیم از هر چه هست و هر چه نیستم
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : یکشنبه هفتم اسفند 1390
وارد خانه ی دل مشو ای راه گذر
دل راهرو نیست مامن ماندن تست
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : جمعه پنجم اسفند 1390
نباید دل به رویت بسته میکرد
که مجنون را چنین آواره میکرد
تو لیلای دل خود بودی اما
دل مجنون ترا هی ناله مبکرد
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : جمعه پنجم اسفند 1390
چه قدر زود دیر میشود ...و آشنا .....بیگانه میگردد
چه زود میرود روزگار ........
کاش کودکی بودم ...تا به ابد....
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : پنجشنبه چهارم اسفند 1390
شررهای عشقش که سوزاند دل ولی دل همیشه شرر خواهد و سوختن ... ز سوختن هراسی ندارد دلم که او را فقط میخواهد و هیچش دگر
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : پنجشنبه چهارم اسفند 1390
جانم فدای تار مویش
نا قابل است
قابل هموست
شایستگی هم آن اوست
حان من کم ارزشی
آیا سزد در پای او
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : پنجشنبه چهارم اسفند 1390
چه گویم که نمیشناسم حسم را
چگونه گویم پر میکشم در آسمان
چه شاد هستم و شگفت زده در جای
خدایا ...سپاس ...که باز آمد یار
ولی ازین محبتم به که بگویم من
که من محکوم به دوریم تا هستم
ولی خدا تو میدانی که خطا نمیشود
اگر که با عزیزدل همراه گردم من
خدای من اگر که خطا بود پس از چه
بدادی مهر او بر دلم بی انداره
و من ترا شکر گویم و دوست را نگهمیدارم
که دیگرم نیست توان زجر کشیدن
که دیگرم نخواهم بسوزم بیش از این
که یار باز آمد و دل شد زنده به یقین
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : سه شنبه دوم اسفند 1390
خدایا ....چی در پیشه ؟یعنی توهم منه ..؟
چر ا آرام نمیگیرم ..حتی قرص هم اثر نکرده ....که کمی آرومترم کنه
این جوری حرف زدن هم بلد نیستم اما حال جور دیگه حرف زدنم ندارم ...وای....این قلب همچین میزنه که انگار پتکه تو سر من.... ظاهرا همه چیز ها با هم میخوان دیوونم کنن ..مثله صدای ضربان قلبم خدایا ....چی میشه یعنی؟؟به انتها رسیدم یا به آغاز؟؟ امیدوار باشم ..یا ....؟؟؟ منتظر یا به مقصد رسیده ؟؟؟؟ وای ..واااااای خداااااااااااااااا
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : شنبه بیست و نهم بهمن 1390
امشب چیزی فهمیدم ..که اگه درست باشه ... دنیایی سوال بی جواب میمونه برام ... اگه درست باشه شاید من پریشانتر شوم یا آرامتر اگه ..خدایا ...خواهش میکنم ....خواهش میکنم به بن بست نرسم خدایا .....کمکم کن که تموم شه این همه درد .... خدایا یعنی باید بدتر بشم ..نا آرامتر بشم ...یا آرامتر و بهتر؟؟؟ کی میدونه چی میشه ؟ کاش میدونستم ..کاش ...... خدایا .....کارم درست بود ....؟؟؟نمیدونم اما نا امیدم مکن ..... وای....چقدر همه چی نا معلوم و مجهوله...حتی بیشتر از همیشه ......
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : شنبه بیست و نهم بهمن 1390
خدایا ....تو برس به دادم فریاد را کجا زنم ....درد را کجا نهم یارب ...دل پر درد را تسکین نمی دهی ای آفریننده ی عشق ... سوختن تا کی این پیچیدن در خود ..این بی تابی پنهان ... خود گو تا کی ؟؟آیا نیست دردم را پایان ؟
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : شنبه بیست و نهم بهمن 1390
کجا میشود فریاد زد ......... راز سر به مهر را باز کرد .... تا کی سکوت خدایا نیست طاقتی خسته شدم از این سکوت تلخ خویش
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390
آخر من از کجا جویم ترا خواهم ترا ....خواهم ترا گفته بودم میبابم ترا خود بیا و بر دلم گو راه کو ....یار کو .... آخر از کجا جویم ترا مهر را یادم بدادی ای بی وفا من وفا از تو گرفتم یاد ..... خود بگو این راه دیگر چیست درس عشق دادن و بی وفایی؟؟؟ این آیا شدنیست ؟؟؟ شد ..آری ..شد .....ای وای دل من شد که باهم این دو کردی ....مهر دادی و جفا پیشه نمودی باز گرد ای یار ..ای بی همتای دلم ای تو همه سودای من باز گرد و مرا دریاب استاد دو علمم وای بر من گشته بی تو ...روزگاری در هم و سوزان برایم تو نمودی فراهم....خود بگو تا کی تاب باید؟ سوز من بس نیست ای مهربان سنگ دل؟؟ سوختن را بیش ازین دیگر چه حاصل ؟؟
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390
چه روزیست امروز ؟ چه یاد آور دردیست جاوید چه گونه از ذهن بیرون کنم من چنین روز سوختن ...از هم پاشیدن
به یاد داری چه گفتم وقت رفتن بگفتی خدا حافظ همیشه دارمت دوست.. بگو بر من چه حالی داری اینک چگونه سال را سر کردی ای یار بمانند من آیا سوختی تو نگو شاید کمی بیشتر که این نیست ...دلم ر ا من به یادت راهی کردم به سوی شهر تو آواره کردم ولی من آمدم ..و تو ندیدی دلی را بی نشان افتاده در راه
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : شنبه بیست و دوم بهمن 1390
نیست در من آرامشی نیست هرگز حس خوب بودنی تا تو نیستی من ندارم زندگی... برای تو سخن دارد بسی دل خدای من کجا گوید حرفهایش که نیست آن نازنین در کنارش برای تو نفس می آید ای دوست که نیستی تا ببینی سوز دل را جگر میسوزد و دل سوزد و تو کحا هستی و من نا آرام هستم چرا؟آری ..چرا ..یک دم نیایی تا ببینی حال نزارم ؟؟؟؟
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : شنبه بیست و دوم بهمن 1390
من چه گویم دیگر سال میرود و لحظه باقی نیست من چه دارم دیگر مانده بر ای گفتن من دگر هیچ شدم ..پوچم من زندگی را من از خاطر بردم راه رفتنم از تکرارست زندگی را ز یاد بردم آه ای بهترینم چه انتظاریست این کی رسد پایان این هجران دوریت را دگر بر نمی تابم سال رفت و من ماندم در جا نرفت از یادم مهر تو بودنم را ز دست دادم چون تر ا میخوانم تو کجایی ببینی حال من چه شده روزگار من حس میکنی دلتنگی ام را تو آری دوری بر گزیدی کرده ای نامهربانی بر من حال من بی تو نیست حالی من ندارم شوق زندگی ای دوست بودنم از تکرار روزگار است چون که باید باشم ...هستم روزگاری چون چنین روزی اشکها ریختمت مرو از پیشم نمی خواهم از آن من باشی حس کنم ای دوست نفست در ین شهر حس زندگی دارم .اما تو رفتی و بردی شور را حال و نای زندگانی را بی وفا نامم ترا یا دانا نمیدانم دگر چه خوانم من ترا چه گویم ز آه های جانسوزم اشکهای داغ لب سوزم این تپشهای ناجور قلب من که بشد حتی بیماری همراهم تو بگو در چه حالی ای دوست زندگی ...دانم جاریست لیک نیستی تو مرداب هم نیست
آه...چه گویم از حال خرابم من چه گویم که در توانم نیست خواهمت ترا از دل کنم برون گویی آتشی است خرمن سوز نه ..بیتو نیستی حاکم است من کی توانم از یاد برم ترا تو که هستی جان من ای نور خدا بازگرد و ببین دل پریشانم ببین در چه سوزی هست روزگارم اشکهایم ر ا تو پاک کن دیگر بگذار با تو گیرم اندکی آرام ..
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : شنبه بیست و دوم بهمن 1390
خدایا با کی بگم درد دلم را آخه اصلا نمیشه گفت من که دیگه این روزها تاب و توان ندارم روزهای ویرانی من است این روزها روزهاییست که زنده شدم و باز مردم روزهاییست یادآور حس شیرین عاشق شدن... و باز یاد آور تنها گشتن روز بدرود میرسد و من از یاد آوری اش هراس دارم ...روز نا مبارکی بود . در همین روزها بود ..خیلی نزدیکیم به روز اشک و آه من (به روز دیگه از تو هیچ نشنیدن به روز مرگ احساسم و تو ای یار میدانی که هرگز یاد تو مهر تو و هوای تو نرفت از یادم ....نرفت از قلبم که دل دادم برای عاشقی نه جفا کاری
ولی تو باز گرد و بر گو چه کردی بر من
و بس کن تمام این ستمکاری
بس کن این دل آزاری که دور از تو ..بدون تو ندارم حس ماندن میان عالم و آدم ترا جویم ..نمی یابم پس تنهای تنهایم
مرا گر دربیابی.. یا نیابی..در هوایت بیش ازاین میسوزم .هرگز ندانم سر نوشتم را کدامین سو رود راهم ؟نمیدانم که با تو من همه هستی را در دست دارم و بیتو ..هیچ .. همه چیز هیچ است برایم خدایا من نمیدانم چه حالست این چه دردست این چگونه بایدم بودن درین درد روز افزون خدایا در نمی یابی حال من تو که خود عاشقترینی بر همه عالم مرا دریاب...مگذار تنهایم که من پوچم ..که من هیچم ..بدون او ... بی معناست روزو شب ... برایم نیست زندگی...و شتدی چون یار را من نمیبینم کنار خویش)
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : دوشنبه هفدهم بهمن 1390
بس کنید این راه بیهوده را در جفاکاری چه سود بس کنید این واژه ی آلوده را بی اعتنایی را چه سود بس کنید جنگ درون را این تنش ها ر اچه سود من خودم بس کرده ام ..ساکت شدم آخرش اینهمه شکواییه ها ر ا چه سود
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
من که دادم به مهرت دل ....
کی بر کنم از تو مهر
گر برکنم مهر از تو وین مهر کجا برم با این دل؟؟ آه من میرسد روزی بر دل سنگ تو خواهی دانست من چه میکشم بی تو
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : جمعه چهاردهم بهمن 1390
یاد من کن . که برایت بهشت را دادم
که بدانی بی تو میمیرم
من ندانم راه رفتن ...تو که رفتی به سلامت
لیک ای دوست یکی هست چشم براهت....چشم به راهت
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : دوشنبه دهم بهمن 1390
نمی گویم . که یار من تو بودی
بلکه نفسهای شبانه روز من هستی
نگار بیوفا رفتی تو آخر
برو دیگر مگردان سر .....شدم من قربانی راهت....
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : دوشنبه دهم بهمن 1390
باز گشته ام دور از انتظار...باز گشتم ولی در حالی زار... غیبتی داشتم بس طولانی.....که بود حال خرابی و بیماری و اینک ...ماه ،ماه سوختن است سالروز هستی از دست دادن است ز راه میرسد خاطرات هرگز نرفته از ذهن درون دل می جوشد هوای عاشقی ... و تو ..که گفتی بر دلم چه مهربان خواهی بود بگو که در چه حتالی ..درین زمان ..گفتن راز سر به مهر و کم کم درین روزها میرسد روز جدایی همان زمان که رفتی و تنهایم رها کردی بگو به من توانی مرا کنی از دلت بیرون و من چه سان چشم براه وفای به عهدت هستم این روزها نفس تنگ است ...قلب بد آهنگ است روزگار بی رنگ است ..چون دل بیش ازینها تنگ است روزگاری است که پرواز آموختی به من و نزدیک است روزی که خود پ پرواز گشودی برفتی از دیار من ..و مرا تنها رها کردی خدای من ..توانی حس مرا بدو رسانی که گویم باز دوستت دارم ..بی پایان و بی آغاز..
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : چهارشنبه پنجم بهمن 1390
درین سرای بیکسی ،کسی به در نمیزند.....
خدای من ..مگر کسی به این پرنده سر زند؟
چگونه گویم از هواش؟چگونه نامم این خدا
که عاشقیست بی پناه ...به هیچ کس رو نمی زند
خدای من .تو خود ببین ..دل غمین زار او
ببین که تنهاست و برای هیچ کس ،دم نمیزند
مرا ببین چگونه گشته حال من ،روز من و روزگار من
دلا دگر بس کن عاشقی شده تمام من
تمام بودن من است...مگر بدون او شود
دل من دیگر ندارد هوایی جز هوای او
و من همیشه خواهمش...خدای من ز راه دور
درین سرا که کس به من ..سر نمیزند
خدای من ،چه یاد او کافیست برای من
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : چهارشنبه پنجم بهمن 1390
درود بر دوستان نازنینم....من با تمام وجود بر گشتم...تا از همه ی یارالنی که تنهایم نگذاشتند سپاس گزاری
کنم و به همه دوستان چه آن ها که به یادم بودند و با نوشته های زیبایشان دل گرمیم میدادند ...
و آن هاییکه دوستان مهربانم هستند و از خودم گرفتار تر بودند ...من عاشق همه ی شما هستم.
دیگر گویی به سرزمینی پای میگذاشتم که مدتها ندیده بودمش...درین هنگامه نبودن
با گوشی سری میزدم ...و میرفتم....
ای کاش سرارسر دنیا و همه ی زندگی در اصل همین دوستی های مجازی و زیبای ما بود...
ای کاش سردی نبود...دشمنی نبود..غرور نبود..تنهایی نبود....هر چی بود فقط خوشی و شادی
بود ....دنیا برای همین بر پا شد ...پس چرا ..جز این است....؟؟؟؟
اینک این منم....خسته ...ولی دلتنگ همین مکان به اصطلاح مجازی....
خسته بودنم مهم نیست ....با شما جانی تازه خواهم گرفت...شاید
شروعی دیگر است...شاید.....پس فقط بگویم دوستتان دارم دوستان
نازنین و بی همتایم......
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : شنبه بیست و چهارم دی 1390
زبانم گویا نیست ..بیانم بسیار ناتوان است ...دنیایم ..اما بسیار مجهول ....! چگونه میتوانم ...برای خودم ....افکار روشن داشته باشم ...؟؟؟!! خرابم .....خرابم ....از درون ویران و از بیرون هیچ...پوچ.....!!!! که چه....؟؟که بمانم برای کسانیکه ...جز به خود به هیچ نمی اندیشند...حتی در بیماری و کسالت؟؟؟
آه .....حتی توان کشیدن آهی از دل ندارم ....آیا این منم؟؟زهرا ....با تو هستم ..این تویی؟؟ تو هیچ وقت در نمیماندی ...چه شده ؟زهرای واقعی کو...؟؟ -: بس است ....زهرا دیگر نیست ..از او جسدی مانده ..متحرک ....سرد ... ادای زنده بودن را در می آورد ...خودش را به نفهمی میزند .... فراموش کردن را دوست دارد و نمی یابد ...زهرا ....آری ،زهرا دیگر نیست ...او هست که کودکانش به جایی برسند...هیچ چیزی درین دنیای خودمنش ....برایش مهم نیست ....وقتی که همه به خود می اندیشند ....او به دیگران اندیشید ..و حال این این گونه9 تنها مانده است ....پوچ ..هیچ...تنهههههههههههههههاااااااا..... حالم اصلا خوب نیست..مدتیست که نمی آیم ..نمی نویسم....نمی گویم ...که بیانی برای گفتن ندارم و جانی برای بودن..... آه.....در این چند روز گذشته ...قلبم ...سر به نا ساز گاری آشکار گذاشت...بیماری حاصل شد ... بیمارستان برایم واجب شد ....من نمی خواستم اهمیت بدهم..اما ..مامان همان روز آمد این جا و تا حال مرا دید همسرم را بر آشفت ..که چرا کاری نمی کنی ..ببر دکتر زهرا را ..... و او با آرامش جئاب داد ..درمانگاه شبانه روزی...دو کوچه بالاتر است ..اگه بخواد بره دکتر ...خودش میره..!!!! مامان ..اما ....آرام نگرفت ..چه من از گوشت و خون اویم ...او نمی تواند چشمانش را بر درد من ،ببندد... و باز گفت ...:- نه..،زهرا نباید تنها بره ..با ماشین بریدش... به هر حال ...رفتیم دکتر ...خطر ...!!!آه ..نه ...ولش کنید مهم نیست ....دکتر حرفی زد و آمپولی برای تندتر کردن جریان خون ..جهت جلوگیری از گرفتگی عروق و لخته شدن خون ، تجویز کرد و دستور داد تا یک ساعت اگر آرام نشدی باید به بیمارستان بروی....و من نیز ساعتی بعد راهی بیمارستان شدم... همسر بنده ..در ماشین ...ابراز میکرد که چی شده ..یعنی چه ...مگه تو چند سالته؟؟؟/ ناراحتم...تحمل ندارم .....و و و و و وو و وو و و وو و اما امروز بسیار عالی با من جنگید ...مرا خورد کرد ..در هم پیچید ...چرا که .. امروز آقا خانه بودند و ....وای که چه بد میکنند ..انسانها....از صبح تا به الان که ساعت پنج و نیم است ... چنان اعصابی از من به هم ریخت که هیچی برایم نماند.....به رویم نیاوردم که حالم بد شد ..مامان ناراحت میشد و من نمی خواستم که مامانم ..غصه بخورد ..... الانم که دیگه داشتم از درد و غم میترکیدم ..مامان را به مسجد فرستادم و آمدم اینجا...جاییکه آزارم نمی دهد..جایی که ادعای فهم نمیکند و بعد ...جور دیگر راه نمی رود.... خدایا ..چکونه ادامه دهم؟؟؟بچه ها را چه کنم....دوازده سال میگذرد ازین زندگی ..دیگر غلط است اینگونه رنجشها.....دیگر نا بجاست چنین سخنان و افکار کودکانه ای....زندگی برای هدفیست ..برای با هم بودن است ..نه برای جدایی...رنجش....تنهایی............وااااااااااااای خداااااااااااا از من دیگر چه ماندست؟؟هیچ.. من کیم...هیچ تر از هیچ.... نخندید....نگویید برئو دکتر که نزدیک به سه سال است زیر نظر روان پزشک هستم وواگر نه تا به حال هیچی از جسمم هم نمیماند.....اگر کمک پزشک نبود ...اگر امید به اینکه باشم برای فرزندانم.. در من نبود....جیام یا در میان خرالبه های شهر بود ..یا تیمارستان ..و یا در خاک خفته بودم... تنها برای این دو ماندنی شدم ....این استدلالم بود ..که زهرا باید دوام بیاوری ..خودت به تنهایی نمی توانی..برو دکتر ..اعصابت ...روانت ...کم آورده ...این دو چه گناهی دارند....پس برای همین برو دکتر.. و رفتم....رفتم و آه ....اگر نمی رفتم....!!!!!!!!! خدایا چه دارم میگویم .....خدیا چرا این حرفها را این جا مینویسم ....چرا خل شدم ....و ای ...نفسم دیگر بر نمی آید ...تنگ است ...نفس....تنگ است ...کلبه ی روح در جسم جان هوای پر کشیدن دارد.....جان ، آزادی میخواهد.. خدایا ..مرا ...به حال خود رها مکن....خدایا مگر تو نزدیک ما نیستی.... مگر با ما نیستی..مگر نمثی بینی ام....من اگر نابود شوم..بیشتر از این از بین روم.... خودم که دیگر مهم نیستم ..اما خدایا امانتهایت چی؟این دو گل زیبا چی....؟؟ خدیا میدانی من در برابر بیماری قوی هستم ...خودم را هرگز نمی بازم .....ولی ...در برابر فرزندانم... آه ...نه......نمی توانم حتی بگویم ..... (مرا ببخشید ...دیگر نمی فهمم چه میگویم ....میگریم و مینویسم.......نفس حبس شده .. میروم ..میروم تا ...ببینم فردا چه در پیش دارم ).....
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : جمعه هجدهم آذر 1390
آمدم تا بگویم رازی....کمی از اسرار نهانی ااز همان سر درون ...حس جنون از کمی بیتابی و تا میان گیج گشتن از همان نام نهان...عشق درون.... کی میگه بسه ...نگو...من میگم از سکوتم چه سود شایدم گفتن ندارد ...سود اما ....شعله ها ی دل فزود ای بسا ساکت شدنها در پی نا گفته ها گویم این بار ای عزیز دیگر ندارم من ابا دوستت دارم بسی چون جان..نمیدانی بدان گر تو نیستی با وفا ...باز هستی سودای ما باشد ...من تنهایی راه را تا قله ها طی میکنم لیک یکروز یابم ترا ....بس شکوه ها با تو کنم هان ...تو ای یار نهانی....ای عزیز دل ....هیچ دانی جز یاد تو نیست در دل....سوزم و باز هم دوستت دارم ..میدانی؟؟؟
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : جمعه هجدهم آذر 1390
به که گویم از تو؟؟؟
به که گویم دردم؟ به که گویم قلبم؟ به که گویم جانم؟ که چه رفتست بر من ! که چگونست حالم؟؟.... بس شنیدم ای دوست ....از قدیم گفته اند:
آسمان،در هر جا ...به همین رنگ است .... اما ...آبی نیست ....!آسمان من....
رنگ آسمان من ...،تیره و ابریست
تا که نیستی تو،آفتابی نیست تو بگو رنگ آسمانت آبیست؟؟؟؟ حال و روزت آفتابیست؟؟؟
من دعاها کردم...من دعا میکنم باشد روزهایت زیبا
لب تو خندان تر از آفتاب.....و حالت ...شاد شاد...
ای دوست ، اما من....شده ام دیوانه شده ام آواره مقصدم نا معلوم،جای دوست پنهان است ای عشق ...میسوزانی ام......آن چنان سوزاندی شعله ها ی مهر را _هرم جانسوز هجر... دگرم هیچ نماند....خاکسترم هم نیز ...رفت بر باد!
اما باز ..میسوزم و میسوزم ... این سوختن را ...از جان دوست تر میدارم .... از تو به یادگار دارم ....
وای.....ای وای ...که میسوزانند ...شعله ها داغتر از قبل
گرمتر از پیش ..جرمم ؟؟؟عاشقی است ....ای داد..!!! عاشقی ؟دل دادن؟؟
جرم این است ؟؟
این مجازاتم است؟؟ چون که دوستت دارم ؟؟؟!!!!
وه....چه حکم نا جوری..... از عدالت بس دور.... دوست داشتن ها....عاشقی ...جرم است امروز
گنه است ؟؟؟ای وای ..بر قلب انسانها!!
قلبتان سنگ کنید .....میشود سنگ شویم ؟؟ پس چرا جرم شده ...عشق و دوست داشتن ؟
باز هم اما من......جان میدهمت ای دوست جان من نا قابل .... هدیه بر خاک پایت آه...کم نیست دردم ....سوز دل بسیار است
دل بسی تنگ شده ........تنگ و غمگین .... دل ترا می خواهد بوی مهربانی هایت آن صدای آرام آن نوای زیبا ..... دل ترا میجوید ...آن کلام نیکو سخنهای نابت آه ....میل عاشقی دارد !دل بیچاره ی من
هوس مستی دارد هوس جام شراب چشمانت
که بنوشم ای دوست روح من در تو ماند....از من گشت جدا...با تو ماند
روح من را ...باز ده.... یا که مستم گردان ....دل من تنگ شده
تنگ عاشقیهایت ....تنگ دوستت دارم ....تنگ مهرورزیها ... دل من تنگ شده .....دوست میدارد ترا ....
هیچ کس نیست در نظرم ...چون که ترا دارم
یادم نرود هیچ گاه ......گرمی آوایت ..... سوز جانکاه عشق..... خفته در آه هایت وای...وای ...این روزها هیچ نمی فهمم من جز یاد تو ...هیچ نیست در نظرم
یادت با من هست ......خواب یا بیدار در هر حال ،نیست از من جدا
نام تو ای دلدار....عشق تو ای مهربان
تا به کی ضجه زنم ؟؟تا به کی بی تابی؟؟؟ بی قراری و سوز و آه جانکاهی .....
تا به کی در حسرت تا به کی دل بس تنگ از تو آیا قدری.......ثانیه ای حقم نیست ؟؟؟
آیاداشتنت ...در حد من نیست ؟؟
گنه من چیست ....جز دوست داشتن...عاشق شدن بر تو آه ..ای مهربانم....یاد من کن تو....در یادت ...بیتابیهایم
دگر از حد بگذشت.....در خاک روم باز هم .....آغوش ترا خواهم
من نیازم شد تو..... من امیدم با تست
من فقط میخواهم..... همنشینت باشم ....هم کلام رویاها در سکوتت باشم ......آه ...حقم نیست اینهمه سوز و گداز.....
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : جمعه یازدهم آذر 1390
الان از بیرون برگشتم ...پسرم را رساندم مدرسه ....البته نه با ماشین !پیاده روی... زیرا پسر من ....اول صبحی ...تنبیه شده به تا 10 روز پیاده رفتن مدرسه و حتی .... از سوی پدر کلا تحریم شدن بابت هر کاری@!!!!!!
این داستان خیلی در همه...مرد من...اونیکه پدر بچه های منه ...بچه هاشو درک نمیکنه پسرم ..بیش فعالی داره ...دارو میخوره و تا زمانی که دارو در وجودش نباشه ..رفتارو کردارش بسیار غیثر قابل تحمله ...نزدیک به 4 ساله دارم اینو به همسرم میگم...که با سپهر ...لجبازی نکن ... این حتی نیم ساعت بعد یادش نیست چه کرده ....ولی در کمال تاسف ...از آنجاییکه این بیماری ارثی است و بنا بر تشخیص پزشک ...پدر دچار همین بیماری به صورت درمان نشده و مزمن هست که ما اطرافیان باید تاوانشو پس بدیم....و من امروز متهم شدم ...تو هیچی یاد بچه هایت ندادی..!! کلام بسیار جالبی است برای توجیه اخلاق ناگوار خود...آره من اصلا اگر میدانستم ...میفهمیدم این جا کنار تو در غربت و تنهایی نبودم با دو بچه ....و ترا تحمل نمی کردم که راحت باشی وخر ، خر تو باشد .. مگر پدر مادرر شدن بیهوده است ...میگویم هنگامیکه بچه پشیمان میشود از کارش عذر خواهی میکند ... دیگه نباید ادامه بدی و قهر کنی و تنبیه طولانی مدت بذاری.. بچه یاد میگیره که هیچ وقت نبخشه ... چون الان عذر خواهی خودش پذیرفته نشده ....و یاد میگیره اصلا عذر نخواد .... بدتر اینکه انتقام جو بار میاد.....میدوننید مرد 47 ساله با اینهمه ادعا چی جواب داد؟؟ در تعجب کامل ....برای من و غرور بسیار از خود ..فرمودند که حالا تنبیه بشه بزرگ که شد دیگه ربطی به من نداره .... داستان من بیش ازینهاست ..این یک صدمش نبود...قبلا وقتی زیاد بد اخلاقی میکرد ...به بچه ها تاثیر منفی داشت ...با مشاورین زیادی حرف زدم که اگر بودنش آسیب رسانتر از نبو.دنشه ...دور کنم این بچه ها رو و زندگی را جدا کنم تا کمتر با این دو تا در گیری پیدا کنه....باز هم دلم نیامد ..باز هم ترجیح دادم بمانم که خانواده کنار هم باشن ....دکتر روانشناس من ...و فرزندم ...گفت از او امیدی نیست ...خودت باید هم مادر باشی و هم کمبود پدر را جبران کنی...اما پدری که خودش هست ...نمیشه جاشو من پر کنم.... هر چه کنم ...وجودش هست و وایییییییی..چی بگم...... مرد من ظاهر بسیار منطقی و موجه داره برای همه و چنان همهخ را با کلامش شیفته میکنه که همه دنیا رو در برابرش حس میکنی مقصرند ...لیک در نهان خودخواهی است که گفته های خود را نیز نقض میکند... کسیست که شعار گونه است تا موجه جلوه کند و مرکز توجه باشد اما خودخواهی بیماری بسیار شدیدیست که رنج میبرد از آن......و نمی پذیرد که به درمان و اصلاح خویش بپردازد ..... این منم که نزد پزشک روان شناس میروم ...داروهای اعصاب و ضد افسردگی میخورم تا بتونم این شرایط را تحمل کنم با توجه به میگرنی که دارم ...و جون اینو داشته باشم که به فرزندانم برسم هر چند ..گاهی میبینم ...چطور اینهار ا ترور شخصیت میکند....نه میشود طرفداری کرد از این دو گل ریبایم ..نه بی تفاوت بود.....خدایا کمکم کن.....خدایا دعای روزها و شبهای منت است که مرد مرا افتاده تر کن ....از اینهمه خود پرستی و منیت جدایش کن و. مزه ی برای دیگران بودن را بچشانش....ای ...خدااااااااا.........
 نویسنده : زهرا
 تاریخ : سه شنبه هشتم آذر 1390
آخرین مطالب وب سایت جانانه
|