بعد از قرنی دوری

حدای من !!!!  من و وبلاگم؟؟

بلاگفایی که نبود و خودم گه بیشتر نبودم .........

یعنی من الان اینجا هستم؟

نمیدانم کدام دوستان هستند و کدام نیستند...

واقعا همه را دلتنگم ...

روزگار چه بازیها دارد

دوستانم ؟ من بی وفای جفا پیشه را ببخشید

با این که نبودنم را هزارن مسئله باعث بود

من همیشه یاد تک تک شما بودم

 

کاش بیایید ...

حسرت پرواز

 روزگارم خاليست ، خالي از تو از حس شيدايي 

روزگارم تيره چون نميتابد نور 

حس رفتن دارم تا بلنداي قله تا خود سقف نيلگون 

پاي بسته است اما ، قاصر از پروازم بالي نيست 

هستم و حسرت بر پرواز مانده بر آرزوهايم 


كمكم ميكني؟!

كي مياد كمكم ؟؟؟

بايد دايرة المعارف واژه هاي word درست كنم !!!

كمترين ميزان واژه ها هزارتا بايد باشه ....

منكه هنگ كردم فعلاً ! مخصوصا كه چون عمل كردم پشت سيستم

نميتونم بنشينم......

خلاصه من مانده ام و هزار لغت از وُرد كه جمع آوري نشده !؟!؟

آيا كسي هست مرا ياري دهد:-)

راز

يك كاري كردم ، قرار بود كاملاً پنهان باشه و جز من و خانواده ويكي از دوستان كه نيازش داشتن 

هبچكس ندونه!!!!! 

از قضا زد و وقتي وسايل لازم خريداري شد و هنوز رسيده و نرسيده به خونه دونفر ازهمون كسايي كه 

نبايد ميفهميدن ، آمدند اينجا ، خوب تا اينجا لو رفت دريك بخشي از اقوام 

روز موعود كار انجام شد ، شبش در حال استراحت برادرم آمد اينجاو براي اين بخش هم 

لورفت ..... اي خدا چرا بازيت گرفته ؟؟؟؟؟!!!!

كتابهاي كودكي ام

يكي از چيزهايي كه از همان سنّ ده سال به بعد دوست داشتم وواقعا وقت صرفش ميكردم آوازهاي شجريان بود!

چرا؟ بازهم و هنوز هم نفهميدم در آن سن ، اين چه علاقمندي بود ! 

كتاب بلندي هاي بادگير، بينوايان، برباد رفته ، جان شيفته چهار جلدي، خواجه تاجدار، شوهر آهوخانم،زن زيادي، زن سي ساله، 

زورباي يوناني ، گرگ بيابان، اليورتوئيست، جواني( از رومن رولان نويسنده جان شيفته) ،سووشون ،سيندخت، دلاورزند، و......

از كتابهاي مورد علاقه سنين به اصطلاح نوجواني من بود كه پدر به شدّت مخالف بود ومن پنهاني اين كتابها و ساير كتابها را ميخواندم

آيا چرا؟؟؟؟

حتي شرح لمعه در فقه و جلاءالعيون مجلسي و.... خواندم ! يعني مذهبي ، سياسي، تاريخي ، داستاني اينها مثالي از دوران كودكي و

نوجواني من است .... من واقعا كيستم ؟!

كودكي يا بزرگسالي

(نردبام اين جهان ما ومنيست /عاقبت اين نردبام افتادنيست

لاجرم آنكس كه بالاترنشست/ استخوانش سخت تر خواهد شكست)

يازده سالم بود اين شعر را در دفتر تاريخم يادداشت كردم تا بعد توي دفتر شعرهام بنويسمش ونگهش دارم....الان داشتم فكر ميكردم 

يازده سالگي چه دركي ازاين شعر ميتونه داشته باشه ؟ كلاً خيلي ازين مطالب دارم كه در دفتري هنوزم نگهشون داشتم ! من يازده ساله يا 

دوازده يا سيزده و .... چه ارتباطي با اين اشعار ميتوانستم داشته باشم ؟؟؟ الان كه فكر ميكنم ميبينم زهراي كوچك را نميشناسم ، اون روح 

واحساس هميشه در ميان همكلاسيها و دوستان و خانواده در اين مورد تنها بود ، پدر، فقط پدر دركش ميكردو خوب عضو يك انجمن ادبي هم بودم 

آنجا هم بد نبود. اما آن سن ، سنّ بازي و سربه هواييست نه اين اشعارو احساسات

يكي ديگه از شعرها( آتش بگيرتا كه بداني چه ميكشم/احساس سوختن به تماشا نميشود) شيفته ي اين شعر بودم و هستم.

كودكي بيش نبودم ليكن شايد زود بزرگ شدم ... شايد........

اي انسان

جنگ دارم من ، جنگ من جنگ جهان نيست، جنگ من خيلي نهان نيست، جنگدارم با خودم باتو با هركس

جنگ من اين است انسان ؛ تا چه حد خود را دوست ميداري و انسان ميماني؟ جنگ من درد تمام دنياست 

تا كجا اي انسان يادت ميماند تو يك انساني ، همنوع بسيار داري ، پا بر هم نوع نگذاري ! 

تو شايد خيلي بالايي ، نعمتت افزون باد ، اما آيا قدر اين نعمت ميداني ؟ دست چند پايين دست را به ياري ميفشاري تو؟

آه.... اي انسان تو از ياد بردي انسان بودنت را ، اي واي .... ظاهرت انسان است 

باطنت ؟ عذرميخواهم يك حيوان است كه هر چه دارد زور ، زندگي اش خوش ، زندگي اش بيش و بسي عالي

نه ... تو اينگونه مباش ، يك كمي آرام ، حال بنگر كه تو انساني بسيار برتراز هر مخلوقي، مگذارخوي خودخواهي تورا دردرون حيوان سازد

بي آنكه بفهمي تو....،، تو انساني ، از درون و بيرون ، پس همينگونه بمان!!!!

همدلي گرگها

يكي از شگفتي هاي خلفت گرگها هستند! باهم حركت ميكنند، باهم شكارميكنند، همديگر را تنها نميگذارند، 

باهم در مكاني ساكن ميشوند، اگر يكي از آنها زخمي يا بيمار بشه تنهاش نميذارن

ولي با اين همه  باهم بودنشون ، اتحادشون، يك عادت دارن !!!!

شب موقع خواب با يك چشم باز و يك چشم بسته ميخوابند

من دليل ديگه اي تصور نميكنم براي اين كار جز اينكه با تمام با هم بودنشون

نميخوان از هم غافل بشن و مبادا يكي ديگري را غافلگير كرده و زخمي از نامردي زند

اين چيزيه كه به ذهن من ميرسه،،، و ما چه ساده با وجود داشتن عقل و اشرف خلقت

بودنمون فريب همديگر را ميخوريم و باز تنبيه نميشويم و تكرار وتكرار و تكرار.....


خواب

من نيازمند كمي خوابم!!!!!

خواسته اي كوچك وساده است!!!!

خوابي ساده ميخواهم به انداره ي ابديّت!!!

ميبيني : توقع زيادي نيست ، اين هم بر آورده نميشود 

وحسرتش بردلم مانده است....،،

گر مرا ميشد ميسر عاشقي

ميسپردم بررهش جان ودلم 

ليك آنچه هست دروغي بيش نيست

ديگر از ليلا و مجنون يادگاري نيست نيست

عشق در قلبهاي اين عشاق مدفون گشته است 

  مهر در بيستون فرهاد تا ابد خوابيده است

حرف هاي نامفهوم من

كاش ميشد از ناگفته هايي گفت كه آتشي است بر جان وجسمم... نگفته هايي كه هيچگاه بر ملا نخواهند شد

وجالب تر اينكه هر كس از ظن خود شد يار من ! شده حكايت من.... 

من از چه چيزها ميسوزم و ديگران چه برداشت هاي مختلفي دارند...

روزگاري است پر از پرت و پلا گويي و بد انديشي مردمانش.....

گاهي دلم براي ممنوع ترين ها تنگ ميشود ... دلم حتي ديگر نمي داند درست تپيدن چگونه است 

از بس شكسته و زخم خورده ازين مردمان نامرد و ياران دغل و دوستان مگس!!! بد حرف ميزنم؟؟؟؟

مهم نيست ، بد بسيار ديدم و چشم پوشيدم ولي اينك نفسي براي آهي كشيدن و گذر كردن نمانده 

خوب چه كنم؟؟؟ مي آيم اينجا و نامفهوم و درهم مينويسم....



شرابي تلخ ميخواهم كه مردافكن بُوَد زورش

وليكن دوره اين گونهَ ست، شرابش هم دگر مرد نيست


اي دل خموش!!

گفتي شكسته باشد هم خط و هم دل من 

آخه كمي نگاه كن، ازين شكسته تر هست؟؟

دل غمين من باز آغوششو گشوده

زخماش زياده اما ،بازم علاقه داره 

تپش هاي دل من هرگز تموم نميشه 

اي كاش كه دوست ميفهميد كه دل چه حالي داره

زخمي و ساكت ، چشم انتظار نشسته 

بلكه بياد بفهمه چه كرده با دل من 

خسته ازين زمونه خسته ازين تپيدن 

اي دل خموش ! ساكت! دنيا وفا نداره

پرت نويسه ي نيمه شب( ساعت سه و پنجاه دقيقه بامداد)

الان و اين ساعت، تنها و بيدار و كلافه حتي نميدانم چه كنم؟!گفتم تنهايي!!!! نه ؛ ياروهمراه هميشگيم ! سردرد باوفا هم با منه!!!! 

اين بينهايت جالبه!!!! 

دلم ميخواد داد بزنم چرا خوابم نميبره؟؟؟؟ ساعت شش هم بايد بيدار بشم و ......

فكر كنم ديوونه شدم چون نميدونم اينا چيه دارم مينويسم ، يعني آخه اينم ميشه گفت بهش پُست نويسي؟؟؟؟

حس ميكنم خودم ، خودمو دست انداختم! خنده داره، نه؟

يك دفعه ياد شعري افتادم : بوي جوي موليان آيد همي/ ياد يارمهربان آيد همي! از رودكيه اين شعر 

ولي من بدجور حسّه خفگي كردم با اين شعر! يار مهربان؟ خوش بحال رودكي كه مهرباني يار را ديد

اگه  الان بود ميسرود : ياديار ناسپاسِ بيوفايِ نامهربان آيد همي تا به ابددددددددد!!!!

واي ازين بغض كه نه ميره و نه ميتركه !!! فقط گلومو فشار ميده كه يادم نره چي كشيدم و چي ميكشم

ديگه ...... آه ... ديگه بس كن زهرا اينهمه پرت گويي و پرت نويسي!!!!!!  ذهنم داره فرياد ميزنه بسه بسه بسه........

بي تواي ....

دلتنگ توأم جز ياد توأم مرهم نباشد 
فاصله بسيار و دگر چاره نباشد
رفتي ز كنارم اي همه خوبي
با رفتن تو خوبي دگر معنا ندارد
بي تو اي مرهم جان با دل پردرد چه كنم؟
درد من نيست دوايش ، بي تو ديگر چه كنم؟
رفته اي از بر من رفت دگر شادي و مهر
بي تو اي مِهرِمُسَلَم، در فراقت چه كنم؟

پُست مهمي نيست!!!

ميخوام بنويسم ، ميخوام از دلم بنويسم ولي هرچي نوشتم هي پاك كردم و پاك كردم .... بدحالم ، بغضي 

گلومو گرفته رها نميكنه، ميخوام بنويسم اما نميتونم... نميتونم....

كاش كلمات كمكم ميكردند كاش واژه ها الان كه نيازشون دارم خودشونو ازم 

مخفي نميكردن!!!! انگار هيچ واژه اي را نميشناسم......

وااااااااااااااااااااااي.......

اسارت

من هستي يك روز دگر بودم و اينك ، هيچم به هواي نفسي در قفسم من

كو آن نفس آزاد ازين بند و اسارت ، از بودن و از زيستنم خسته شدم من

مرگ من اينك نباشد غم آور، شاديست برايم رفتن ازين بند و اسارت

من و ....

اين روزها حس دوستي غريبترين حس است 

دوستي فقط يك بيان است 

نميگردم ديگر بس است اينهمه زخم از دوست !!!!

بگذار با سيگاري و پيكي دمي بياسايم

مکن منع من مست


مکنم منع تو ای زاهد فرزانه ز میخانه

تو چه دانی که جفای دگران چه دردی دارد ؟

و چه دانی زخم نامردمان ناسور شده

می، بر من رواست تا شوم مست و خراب

درد من کم نشود از می و میخانه ولی

لحظه ای میروم از شهر تو نامرد برون

مرگ رابطه ها

خيلي جالبه، تو اين دنياي مجازي هم كسي به كسي نيست، اگه هيچ وقت هم آپ نكنم ، كسي از اين دوستان 

سراغي نميگيره ، انگار اصلاً از اول نبودي!؟ اين خيلي بده.....

چرا اينجوري هستيم ؟ من توقع ندارم ، اما خودم اينجور نيستم ،خودم پيگير حال دوستان هستم چه اينجا چه در دنياي واقعي.

يعني من اشتباه ميكنم ؟ يعني رفتار من در برابر بودن و نبودن ، خوب يا بدي حال بقيه در نت يا در واقعيت ، اشتباهه؟؟؟

تو واقعيت كه ..... بهم ثابت شد اشتباهه ... هرچي به فكر بقيه باشي ، اونوقت كه تنهاتر از همه اي ، مريضي ، يا نياز به فقط بودن كسي 

داري هيچكس حتي يادت نيست چه برسه به كنارت بودن!!! مدتهاست از روابط نا اميد شدم ، مدتهاست ..،. حالا ميبينم اينجا هم شده 

عين دنياي واقعي، وقتي نيستي ، نيستي ديگه ،كسي هم يادت نيست چون نيستي.... و بخاطر اينكه خودم چنين رفتاري با كسي ندارم 

ميرنجم!!! بدتر از حس بيماري يا تنهايي  ميشه ....ارتباطات يك طرفه! يعني اينجا هم بي خيال بود و نبود دوستان بشم؟! آخ چه درد آور....همونطور كه اونا اينجور هستن؟!

مستي و بي خيالي؟؟؟؟

نميدونم چرا اين تو سرم هي مرور ميشه : عجب حال خوشيه مستي.......!

ولي نه قبول ندارم ، حال خوش وقتيه كه فكروذهن آدم راحت باشه 

آسوده و بي دغدغه!!!!

اما مستي باعث آسودگي هيچ خيالي و هيچ فكري نميشه 

پس .........،

آدم كجاست؟؟

ديگر نميدانم دنبال چي بگردم....! 

آدم گم كرده ام هرچه گشتم نبود!
روزگاري در پي بازيچه اي بودم 
كودكي بگذشت هرچه ديدم از غير،انسانيتي در آن نبود
آدم گم كرده ام اي دوست 
راه تاريك نيست بلكه آدمي ديگر نبود......!

هذيانات ميگرني

روز من امروز نيستي بود! گاهي بايد جايي تنگ و تاريك ، بي هيچ انديشه اي آرميد و نيست شد

امروز من به بركت حمله ميگرن ، روز نيستي و نبودنم شد و چه حس  نابي دارد وقتي سايه ات هم نيست

در ميان درد و خموشي ذهنم تصور ميكردم خاك سرد را كه روزي مرا در بر ميگيرد، دور نيست اما

از زير خاكها دوجفت چشم آزارم ميداد! اين دو جفت چشم نگذاشت آرام بياسايم.... نگذاشت امن شود خاك برمن

اينها كه رويا و تصور امروزم در حمله ي پردرد ميگرن بود ولي آيا روزي كه ازين جهان ميروم اين دوجفت چشم 

مرا آزاد نخواهند گذاشت؟؟؟؟؟

(ولي اي كاش هيچكس ميگرن نداشته باشه كه به مرگ خودش آدم راضي ميشه، هميشه همگي سالم باشيد.)

....

  من زخم خورده ي چشمان ظاهربين مردمم 

 كاش يكبارديده اي نافذتر ميكرد نگاه به من

 در ظاهرم خموشي بسي زياد

امادرون من غوغاي مرگ انسانيتي به پاست

دمي با خاموشان!

گاه كه در سراي خاموشان قدم ميزنم ، يك به يك نامها را ميخوانم ، و پشت هر اسمي كه روي سنگهاي جورواجور حك شده،

سرنوشتي رقم خورده  پر از درد و شادي، سرشار از خنده ها و گريه ها...

شايد دنيايي تنهايي و شايد غمي به اندازه ي بيكران آسمان.....ووووو .... دراين ميان من از اين خفتگان شرم ميكنم....

شرم انسانيت كه نيست!شرم محبت كه دروغين است، شرم رفاقت كه فيلمي بيشتر نيست، شرم عشق كه سراب بود و اينك 

بازيچه ي هر كس و ناكس شده، شرم هر نفسي كه موجودي دوپا به نام انسان ميكشد اما هر عملش دور از انسانيت است....

چرا ديگر انساني نيست،؟!؟! چرا همه اصل وجودي را از يادبرده و ظاهر زندگي را جلوه اي بيش از حد ميدهند؟ 

خسته ام .......نه پيكي آرامم ميكند نه پكي پر دود...... انسانم آرزوست........

برو

وتو هرگز نخواهي دانست چقدر دوستت داشتم 

هيچگاه تا اين حد دوست داشته نخواهي شد 

اينك در هبوط سينه ام هيچ تپشي نيست  

از هيچ ديگر چه ميخواهي 

برو ، ماندنت درد است ديگر

.....

بردار وببر ، هرآنچه داشتم را قبلا تقديمت كردم 

اينك اگر هست و نيستي مانده بردار و ببر!!!

بيزاراز من بودن

من از آن نردبام غرور بيزارم 

من از آن همه منيت انزجار دارم 

بجاي من كدام واژه را بگذارم 

چرا هيچ واژه اي جايگزين من نميگردد

كه نشاني ز خودخواهي و خودبيني مباشد در آن

دوست دارم ديگر من نباشم و ضميري دگر يابم 

سلام سرد!

( اين پست را در جواب پست يكي از دوستان به نام مرا ببخش در وبلاگ تنهايي دونفره

به ذهنم رسيد وگذاشتم ، اميد كه رضايت بخش باشد....)

هوا سرد است دلها سرد هواي رابطه هم سرد 

سلام هم گر كني بازهم همه سردندوپاسخ ها همه سرد و همه سرد

سلامت را نهان كن در دل گرمت كه با سرماي ديگران دل گرم ترا سرد خواهند كرد


سراب

منو نادانترين فرض كن ،! منكه تورا سالهاست ميشناسم،

 محبتت يك سراب است دلبستن به تو يعني خود را فريفتن

و تكيه داشتن به تو ديوانگيست، تو شيفته اي ! شيدايي!!!!

اما.. ... خودشيفته اي و خودپرست و چه خطاست عاشق خودشيفته ها شدن!!!

و من ساده دلانه و نادانسته بسته ي چنين دامي شدم و مهرت را در دل پروراندم

اينك دردهايم تاوان همين سادگي و فريبي است كه دچارش شدم

اي كاش ......................